اومدم کتابخونه. دو ردیف اون طرفتر یه آقای سن داری با یه خانم جوانی نشسته. گویا استاد راهنمای خانم است. دارد برایش چیزی توضیح میدهد. صدای بمی دارد. هی فکر میکنم که بیخیال شوم ولی صدایش تمرکزم را بد به هم میزند. اشخاص محترمی هستند؛ میخواهم اول به مسئول سالن اطلاع دهم که بهشان تذکر بدهد که نیست. حوصلهام نمیکشد بروم و دوباره بیایم دنبال مسئول سالن. خودم با لبخند میروم سمتشان: سلام، روزتون بخیر. ببخشید صدای شما خیلی بلنده.آدم فوقالعادهای است. از چهرهاش و مدل نشستنش و همه چیزها مشخص است که بسیار شخص محترم و شاخصی باشد. در جواب میگه "شما کجا نشستی؟ گویا گوش شما خیلی تیزه". همین یک جمله را که میگوید دیگر نمیتوانم به ادامه شوخیاش گوش بدهم. " برخلاف من که گوشهام خیلی سنگینه". قیافهام رفته است توی هم. جدی شدهام. ادامه حرفش را هم حتی نوعی تمسخر به حساب میآورم که میپرسد " ما کجا بشینیم که شما صدای ما رو نشنوی؟". با دلخوری میگم ببخشید نمیدونم.دختر همراهش لبخند میزند و میگوید که چشم، درستش میکنم. برمیگردم سر جایم. با فکری که پریشان شده. یک دقیقه بعد وسایلشان را جمع میکنند و میروند. همین که دارند میروند به این فکر میکنم که چرا عصبانی شدم. چرا اینقدر تلخ؟ هیچ وقت در تعاملات اجتماعی اینقدر تلخ نیستم. حتی یکی از معضلاتم این است که بعد از یک مدت در یک محیط چنان با همه آشنا میشوم که عمده وقتم از زمانی به بعد به صحبت و خوش و بش با آدمها صرف میشود!برادرم عادت مسخرهای دارد. با صدای بلند فیلم تماشا میکند. صدای فیلمش در فضای اتاق من میپیچد و تمرکز و آرامشم را بهم میزند. چندين بار بهش گفتهایم که صدایش را کم کند و هر بار در جواب این جواب احمقانه را داده است که گوش شما خ
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
تاريخ: جمعه
7 مهر
1402 ساعت: 16:50